خنياگر/ داستان كوتاه / عليرضا ذيحق
عليرضا ذيحق
خنياگر
داستان كوتاه
آدمها در مه مي لغزيدند و سرما زودتر از هميشه تو جان شهر ريخته بود. نگاهي كه از پشت شيشه به بيرون ِقهوه خانه زل بود، يا چند تيك به ديوار دوخته شد . بغض اش را رد كرد و دست برد به سازِ خفته در بقچه . از دل ديوار كند و تا پيراهن آن را در آورد، مردي كه گونه هايش چين داشت ودر دستهايش تسبيح سياهي مي چرخاند گفت : "صلواتي بفرست و بذار سرِ جاش. زمونه ناسازه .برات حبس مي برّند." ساز كه مثل تفنگ دست خنياگر بود گفت : " من كه نمي تونم پستون مادرمو مك بزنم . خداييش پوسيدم . پاييزه و همه جا سور و سات عروسي. كسي سراغ مارو نمي گيره . اين يكي هم كه اومده دل شير داره .امير بيگه . يك جورهايي رفيقه و سي ساله آشنا . پاي ساز و نغمه ي عروسي خودش هم من بودم . واسه پسرش عروسي مي گيره . مي خواد كه با زمن بخونم . من بزنم ...."
مرد كه با بخار چايي اش انگار خود را گرم مي كرد گفت : " بچسب از اين قهو خونه . خوبيش اينه كه حداقل اينجاهس . خيلي ها رفتند فعلگي . با دولت كه نمي شه در افتاد . يك كلمه مي گه قدغنه يعني قدغنه . "
خنياگر دستي به سيم و مضراب ساز برد و بعدش بوسيد و گذاشت لاي تنپوش. بعدش آويزان ديوار كرد و گفت : " داداشمي .مرد خدايي . برام عزيزي . مي دونم پادر ميوني كردي و نذاشتي اين ساز بره حلقوم آتش... اما جنگ هم كه نبود همين بساط بود ...مگه همون پسري كه من امشب مي خوام تو عروسيش بخونم جنگ نكرده . پدرش مي گفت:" ششماهه بي خبر گذاشته رفته جبهه و مي خوام زنش بِدَم كه پابند زندگيش باشه . مادرش مدام دلخونه . " آره داداش . هرچيزي به جاي خودش. مي خوام تو عروسيش باشم . اگه هم گفتم بياي اينجا اين كه پا در ميوني نكني . هفتاد سالمه وعمرم آفتاب لب بوم . اين ساز هم سيصد سال عمرشه . مي خوام ببينم چه جوري چالمون مي كنن؟..."
مرد كه محكم به سيگارش پك مي زد گفت : " حالا كه به ابوالفضل قسمم دادي كار تمومه . ميرم رد كارم . اما داداشي اين كارا قبيحه . زمونه توفير كرده . اون بساط رفت پي كارش. هي مي گي ساز. پس سازت رو با اين اوضاع ساز كن. جورديگه اي نمي شه ... بذار صندوق چه اي جايي . وسط اين ميدون و اين همه مردم كه ميان و ميرن، خوب گير ميدن ديگه ... اونم تو كه ايل و عالم همه مي شناسندت . تا همين ديروز صدات از راديو بلند بود و كسي كاري به كارت نداشت . اما مي بيني وضعيت فرق كرده . با دولت كه نمي شه يكي به دو كرد ..."
خنياگر چايي را داغ تو دهن اش خالي كرد و گفت : " دست و دلم بي تابند . اما اين ساز همينجا مي مونه . ساز ديگه اي مي برم . پنجاه ساله كه رفيقيم . دوست ندارم از دستش بِدَم . "
تك و توكي داخل قهوه خانه شده و سرماي بيرون را مي پاشيدند هوا كه خنياگر به داداش اش كه سرپا بود و مي خواست برود گفت : " من كه دنبكي نيستم بخوام خودمو قايم كنم .منم و سينه اي سخن و يك ساز. امشب رو نخونم مي تركم . سه ساله كه تو هيچ جمعي نخوندم . نخونده اومدند سازمو بردند. مي خونم ببينم كه اين دفعه چيكار مي كنند. چايي فروختن شيكم مارو سير نمي كنه ...حالا شيكم به جهنم روحم نيزگشنه س. درسته شايد دير و زود اوضاع فرق بكنه اما تا بخواد درست بشه من هفت كفن پوسوندم . "
او رفت و خنياگر ماند و با اشاره و چشمكي قهوه خانه را سپرد دست شاگردش و درمه گم شد . صاحب عروسي درماشين مي گرداندش كه تك پا رفت خانه ي شان . سازي داشت براي روزهاي مبادا و برداشت و وقتي از خانه زد بيرون سپرد دلواپس نباشند كه دم صبحي برمي گردد .
خنياگر گرم خواندن بود و مردم دوره نشسته بودند و اسكناس ها رو هوا چرخ زده و براي داماد و اهل مجلس تعريف مي خواستند . بيرون اما برف بود و چند نفري با اين كه تو مجلس عروسي بودند مدام مي رفتند و مي آمدند و مي دانستند كه يك جوري بايد او را فراري اش بدهند . مأمور ها دم در تو ماشين بودند و منتظر كه خنياگر بيرون بزند . امير بيگ اما شاهرگ اش مي رفت نمي گذاشت كه دست كسي به او برسد . اين را مأمورها هم خوب مي دانستند. امير بيگ حرمت ساز را مي دانست و شادي را مي فهميد . اين را به مأمور ها هم گفته بود . سپرده بود هواي آنها را هم داشته باشند و به سور و ساتشان برسند كه شب، شب عرو سيه و مبادا كسي بي حرمت شود . عرق در تن خنياگر مي جوشيد كه بعد ِ آخرين آوازش پيشاني داماد رابوسيد و پيراهن ساز را تن اش كرد و از اهل مجلس اذن رفتن خواست . راه را بر او بازكردند و مي خواست خارج شود كه امير بيگ او را كشيد خلوتي و گفت : " بيرون منتظرند . سه چهار ساعت مي شه . سازت باشه كه بعدش ميآريم . اما خودت چي . ميگم بموني بهتره . اينجا باشي مي كشن ميرن و مشكلي برات پيش نميآد . اما پا بذاري بيرون مي برندت. مي دوني كه خيلي هاشون يه شبه عابدشدن و تا ديروز عرقشان رو با دنبك دستك مي خوردند. ته دل اينجوري باشند آدم دلش نمي سوزه ...."
خنياگر گفت : " فقط تو بگو هف هشت تا از زنها رد كوچه را بگيرند و دم در رو شلوغ بكنند . فقط همين . من و سازم يكجا در مي ريم . ماشين هم دم بازارچه باشه . اونجا سوار مي شم . "
اميربيگ هاج و واج ماند و رفت ترتيب كارها بدهد كه خنياگر، چادر زن اش را از پر ِ پيراهن سازش در آورد و سرش كه كرد قاطي زن ها از خانه زد بيرون .
هوابرفي بود و شيارهاي گرما كه از بخاري ماشين مي پاشيد سرما را حسابي دك مي كرد كه راننده گفت : " حالا نگفتي كه چه جوري در رفتي . بيچاره ها هنوز اونجا كشيك مي دن ... وقتي ببينند صبح شده و خبري ازت نيس حسابي دمغ مي شن ."
خنياگر كه صداش بغض داشت گفت : " نه . اينجوري ها هم نيس. حرمت ريش سفيدم رو نگه داشتند . ديدند اما به روي خودشون نياوردند . هر چي باشه همه بچه ي اين خاكيم . "
آذر 90
