شعرهايي از : منصوره اشرافي ، مينو نصرت ، ليلا حكمت نيا ، شاپور احمدي

مينو نصرت
شعر 1
می نگرم
نمودار عمرم را
نه سود
نه زیان
سنگی ست پرتاب شده از دستانی
دور
افتاده در دنجی بی ثمر
نه شیشه ی چشمی را شکسته
نه بال پرنده ای
نه بر سنگسار
نه بر گنجشکی فرود آمده بر
درخت بادامي
بی هیچ ردٌ ی و رازی
پرتاب شده از دستانی دور
فقط به قصد شکستن اعتبار
مترسکی در مزرعه ی گندمی
شعر 2
وقتی سر از بهار در آوردیم
کوه ها بالش ما بودند
وبیشه
پرنیان
وقتی سر از چشمان هم در آوردیم
" بم " ویران شد
کوه ها آوار
بیشه خارزار.
شعر 3
دلم تنگ می شود
این تنگ کوچک
هر گز چنین
از ماهیان رنگین لبریز نبوده است
پرده را باد می برد
تا زیبائی ام حرام نشود
دکمه دکمه
می کشانمت پای تنوری
كه نان داغ می زاید
وجرم را سنگین می کند
شعر 4
سیرم
از فصلی که گندمزار هایش را
به آرزو های کوچک گره می زند
از سفره هائی که هر روز بزرگ تر می شوند
و آدمهایش کوچکتر
سیرم
از تو که نه کلید ي
سیرم
می خواهم فردا را از آن خود کنم
بگوئید :
بار دیگر بسازندم
بی انحنا و تمنا
بی ریخت و راز...
شعر 5
با همین وصله هائی که زیر پیراهنم
جغرافیای مرا نشان می دهد
برایت قالیچه ی سلیمان می شوم
می کشانمت به ساحلی که هنوز
دریایش را رو نکرده است.

منصوره اشرافي
شعر 1
تمام تاریخ
را دویده ام
آفتاب من
کجاست؟
خورشید من
کو؟
من خسته ام.
برده ای
تحسین شده ام.
من زنم!
کار خانه متحرک
محصور
زندانی به نام
خوشبختی.
خوش بختی
من میان روزهای هفته
تقسیم
می شود
به تساوی.
و در آ مد
و شد
میان مکعب های همشکل
(میان خانه و گور)
گم می شود.
خوشبختی من
در از دحام
ظر فهای کثیف
در انبوه
لباسهای چرک
در زادن و
بزر گ کردن
گم می شود.
من خسته ام.
ستایشی نمی
خواهم
در یاوه های شاعران مذکر
و نوشته
های خاک اندود.
)
الواح
دور از دسترس(
تمام تاریخ
را دویدم
با چشم
،اما کور
با دهان ،
اما گنگ
با گوش
،اما کر
و آنها ،
به جای من
گفتند
و نوشتند.
برده ای
هستم.
که دوستم دارند
و مهربانند
آنگاه که
رامتر باشم.
دوستم
دارند
چرا که زیر حبابی نهادنم
وگفتند
گلی!
شکننده و ترد
مبادا
از شاخه ات بچینند.
مهربان و
با گذشت
پر احساس و
لطیف
شمرد نم
گلی هستم
که پیوسته
سنگش می زنند.
شعر 2
سنگ بر پشت
و
سنگ
بر راه
این چنین
میهمانم کردند.
سیب سرخی و
سنبله ی گندمی
این است
تاوان من.
زاده شدم
وا نهادنم
و این بی انتها
سر نوشت من است

ليلا حكمت نيا
پله
*پاگرد اول
چقدر به این شعر می آیی ؟!
هنوز کلاغ ها از سیاهی دیگ می گفتند!
که من تو را دوست داشتم ... این را به هیچ کس نگو!
(این سطر را از هر طرف بخوانی درد است )
* پاگرد دوم
من پایه ی هیچ میزی نیستم حتی اگر زلزله بیاید ...
می دانم دل کندن از این صندلی ها سخت است عزیز !
خط های پیشانی راه به جایی می برد که فقط جای خودمان باشد
چشم بندی؟ آن هم در روزهایی که دماغت از این طرف ها رد می شود ؟! ــ تیزتر ببین!
خارج از گود زنده زنده از دست می رود ... " بدو لولا ، بدو ! " (1)
دونده یعنی کسی خودش را به دیوار می زند تا ... خودت را به آن راه نزن !
*پاگرد سوم
نمی خواستم تو را ببخشم ...به دیگری
مثل رگ هایی که سر از این کوچه در آورده اند نمی دانم خودم را به کدام دشمن بزنم ؟!
خیال جوجه ها را از پاییز بگیر ، تا شمردن فقط چند کلاس مانده
نمی خواهم از تو بترسم که مثل روسری به سرم می آیی
پیچ های رادیو از خلیج، فارسی موج گرفته اند
پیراهنت پرچمم بشود! همین جا کور شوم اگر دروغ بگویم
پدر برای خانه در مخفی و پله ی فرار ساخت ...ازچراغ ها چیزی کم نشد !
* پاگرد چهارم
یکی آمد که ز/مین را از نو ، با همین مین ها بسازد
جنگ یعنی تازه شدن خون ها برای میز عزیز !!
*پاگرد پنجم
ساعت هر چه می دود نمی رسد به قهوه ای که تلخی اش را به شیرین زدنم بخشید ...
ساعت نه است و من نمی خواهم باور کنم ...باید تو را هم پشت در گذاشت !!
دیوار یعنی همیشه حرف ها پشت در نمی ماند، شنونده ی عزیز!
باید زمین را چهار گوش می ساختند ، درد حتما از جایی شروع شده است .
*پاگرد ششم
در خورشید چیزی بیش تر از من که نمی سوزد ــ می سوزد ؟
پس بگو این همه حرارت از کدام کوره در رفته که عاشقت شدم ؟!
نمی توانی در این ماه نگاه نکنی و از جنونم بگویی؟!
ببین ! از ماه برگشته ها تقویم را عوض کردند به وقت هجرت !
از آسمان تا زمین هم خودش را پایین بکشد پر در نمی آورم
بیا و تا کلاغ ها به خانه نرسیدند با همین قصه سیاهم کن !
*پاگرد هفتم
ببین کجا نشسته ام که جای خودم نیست
زمین بی هوا گر گرفته و باید تا داغم بچسبم به گور خودم
گذشت ساده نیست وقتی جاده ها از روده های تو راست ترند !
*پاگرد هشتم
تو هم که در عصرهای سه شنبه توهم شدی!!!
من یک آدمم تا دقیقه ی نود
این گل را به سر خودت بزن باران!
مادرم اسمم را "لیلا " گذاشت تا بنویسم
اگر حرف نزدم لطفا کسی نگوید "لاله "!!
از من که می روی برایم مهم نیست
مهم این است که به چه کسی بازمی گردی ؟!
درد با چشم های من ترجمه می شود
اما این نت میانی چرا فقط به ما می رسد؟ ها؟
*پاگرد نهم
چرا هر چه می نویسمت به آخر نمی رسی؟
اما تا اسمت را می آورم یعنی آخر خط را نشانه رفته ام ...
با حنجره هایی که سوزاندم به گلستان نمی رسی لیلا!
من کجای شهر را طاعون گرفته ام که آتشم می زنند به حرف ؟
روی موزاییک تنی لی لی می کند که عصر را تشنج کرده ... این منم .
خانه با درهای مخفی و پله های فرار جایی برای ماندن نیست
بیا به شهر برگردیم
پر در آورده ام از بالشی که زیر سرم خواب دیگری دارد
حالا از این پنجره به هر آسمانی می خواهی بزن!
*پاگرد دهم
این رگ ها که از هواداریت نمی ترسند عزیز !
کافی است بیایی و به شهر برگردیم
هر روز ناصر خسرو را دور می زنم شاید دردی دوا شود از زخم هایم
اما ناصر خسرو شانه هایش را قرض نمی دهد به بغض های کسی
ناصر خسرو حتی نمی گذارد این زخم ها را به پیراهنش ببندم
ناصر خسرو هم مثل من یک روز به بن بست می رسد حتما.
در کوچه الوالعزم بودنم انکار شد که به رسالتم مجوز چاپ ندادند.
.
.
هنوز کلاغ ها از سیاهی دیگ می گفتند!
که من تو را دوست داشتم ... این را به هیچ کس نگو!
آرام بخش می شوم در قرص هایی که حلم نمی کند
زمین، دیگر نچرخ! شاید سبز شوی.
.
.
جوهرش را دارم ...
می ایستم همین جا تا با یک اشاره ام برسی !!
شاپور احمدي
کالبد الف
براي خ. الف
عشق چرخها را طلایی و پرنور خواهد کرد.
تا دهکده راهی است در گلهای پریدهچشم و فراموشکار.
و وجدانهای چندپرشان بیرودرواسی فقط یک لحظه تاجشان را روشن میکردند.
در رگهای پنهان زمین پروانههای زرد و سیاه سوت میزدند.
آن گاه در شقیقههای گرمسیریام
دو سنجاقک نر و ماده فرو کردم
تا در ساعتی خوش به هم برسند.
اکنون چلچلهها
چرا سفیدند؟
و ریگهای سرد را در انگشتان خام
میفشرند.
میدانم منجلابم را زیبا خواهی کرد
هیکلم را بهنرمی خواهی زدود
وردهای شبانه را زیر باران خواهیم گفت.
وقتی قلبم چند تیکه شد
با صورتی افروخته
آن را به هم خواهی بست.
و دیگر الکی خواهم خندید
و در خاکستری آفتابی
و در خاک شُل
و در خانهی پرستارهی ایستگاهی
که تو را شاد میکرد
هر جور بشود خواهم نشست.
من همین الآن رخم دارد به جلو کج میشود
و هیچ کس مرا باد نخواهد زد
حتی تکبال خفاشی ماده
و پنجههای بیخون پری.
شامگاهان در گذرگاه کاروانی بیغلوغش
با جویدن غنچهای خونین که دهانت را تنگ میکرد
زرد و مس هوا
از برودوشت نیک میآویخت.
در گوشهوکنار راهی پرت
در جرقه و بوهای برانی
که از لابهلای سنگریزهها و گلهای بیهوش میجوشند
سرهای گرمسیری و اندوهگین خود را فرو کرده بودیم.
و بینیات چون کاردی مقدس
رگههای زمرین لجن را از گوشت و استخوانم میسترد.
من هر روز آن راه را با دوچرخه از میان بوتههای گوگردین میپیمودم.
مبادا هشت کتاب را زیر گنبد کبود بازگردانی.
(یادم هست یک روز سینهی گلگون دشت و دختر چوپان را
ماشینی بوقدار یکهو با برقی تاریک جر داد.)
چند روزی پنهانی
در حلقهی طوفانی پرستو*
دهکدهای میساختیم
و شمشهای آماده را
از شبنم و جویبارهای خورشید
بازیبازی در آوردیم
و دلم خوش بود
و دلم خوش بود.
دیروز که باران آمد
هر دو دستت در توری درخشان
از خمیر تازه میدرخشید.
چلچلهها
لکهای ور پریدهی ماهاند.
آه پرستو، پرستو
سایههای پیچدرپیچ چاه را میجوید.
آن گاه با دستپاچگی
(ماه بر یک طرف صورتت سایه انداخته بود)
در روپوشي کمبها و رنگینکمانی
کمی ترسیده و عصبی (دوچرخه نداشتی)
دهکدهبازیمان را به هم زدی.
پس از این، پروانههای ژولیده
از سطلهای پنهان هوا
مویهکنان بیرون ریختند.
اینک من مردی کورم در دهکدهای با سقفهای باز.
و شمایلهای ولنگار و شاد
با جستوخیز سنگابهای بیامان
زیر و زبر کودکی و اکنون را میربایند.
در گدازههایی سرد و کبود
گلهای بیپرده
صحبتهای عشقی خود را
جفتوجور میکنند
و یواشکی یک لحظه
بیفرصت
تنهام را میسابند.
*اشاره به «در حلقهی پرستو طوفانی شکل میگیرد، باغی بنا میشود.» رنه شار

