فريبا حاج دايي و پرتوافكني اش بر ادبيات واقع گرا / عليرضا ذيحق

فريبا حاج دايي و پرتوافكني اش بر ادبيات واقع گرا
با نگاهي به داستان كوتاه " حلوا يا قهوه ي مامان جان "
عليرضا ذيحق
آنچه كه در داستانهاي كوتاه فريبا حاج دايي نمودي وافر دارد پرتو افكني اوست به زندگي زناني كه در كشاكش ِ سختي ها ، فرديت خود را قرباني آمالي مي كنند كه اگر قطار زندگي كند هم مي رود حداقل با تلاش آنها از ريل خارج نمي شود . زناني كه عمدتا از طبقات متوسط اجتماع هستند وبراي بودن و نبودن مجادله مي دهند .
خصوصانويسنده در داستان كوتاه " حلوا يا قهوه ي مامان جان " ، چنان برشي از تقابل سنت و مدرنيته در ميان اين قشر ارائه مي دهد كه كاراكتر اصلي داستان را مدام و پيوسته به يك كلنجار دروني مي كشاند ." زري " كه در عين حال هم مادر است و هم همسر و هم عروس، بين نقش هايي كه زندگي از او مي خواهد ، خودرا چنان گم گشته مي بيند كه مشكلات پديد آمده ي روحي در او ، نشانه هايي اززندگي در يك جامعه ي نا بسامان را كاملا به رخ مي كشد :
" - آخه مهندس برق برود سیمکش ساختمان بشود؟
- نه که دانشگاه آزادیهای دیگر وزیر نیرو میشوند؟ پسرة لوس، تو لوسش کردهای، میخواهد سربازی نکرده تیمسار شود.
سارا میگوید: «مانتوهام کثیف بودندمامان!، ببخشید.» و تا بگویم که منِ بدبخت این مانتو را یک بار هم نپوشیدهام، میزند بیرون. حمید هم پشت سرش. قهوهای را که دستم است روی میز میکوبم و میگویم: «قهوهات!»
که جواب میدهد اداره میخورم. بعد هم می گوید: « یادت نرود پول را بریزی.»
دیگر به سرم میزند و هوار میکشم که برو که انشاءالله حلوای آن فلان فلان شده را بخوری.
نمیدانم صدایم را میشنود یا نه، حرف زدن با حمید مثل آب تو هاون کوبیدن است.
کثافتها! چه شهر شامی برایم جا گذاشتهاند. ازهمهشان حالم به هم میخورد. ازاین خانة دلگیر لعنتی، با چراغهای مهتابی احمقانهاش.
به آشپزخانه میروم، مینشینم، سیگاری آتش میزنم و از کشو کابینت دفترم را بیرون میآورم تا، برای هزارمین بار در این ماه، همان چند خطی را که نوشتهام باز بخوانم:
«ایل داشت رو به لختههای مه حرکت میکرد تا به جنوب بهاری برسد. ایمور پسرش را روی بار یکی از خرها بسته بود. سفری طولانی بود وراهی دو ماهه. صبحی شغال دیده بود و همین کمی ته دلش را قرص کرده بود که شاید نظر کهزاد برگردد؛ هرچند میدانست قانون ایل است و عوض نمیشود. وقتی داشت چادر و چلنگ راجمع می کرد، شغال را دیده بود که نشسته و به او زل زده است.»
اما قانون ايل چيست ؟ آيا چيزي جز جبر زمانه و خرد شدن در زير باورهاي ديرين است ؟ يا كه گردن نَهي به زوال سنت ها ؟ پاسخ هرچه هست هيچ هم بي ارتباط با درونِ كاراكتري كه نويسنده از زن قصه اش آفريده تمي تواند باشد. زني كه فرهيخته است و محاط در چنبري از روزمرّگي ها و مشكلات . پسري دارد تحصيل كرده و بيكار كه نامزد كرده و دستش به جايي بند نيست و دختري هم دارد كه جوان است و بايد به مد وپزش برسد و مادر شوهري كه در خانه ي سالمندان است و ماهيانه كلي خرج و مخارج رو دستشان مي گذارد و شوهري كه كارمند است و فشار زندگي ، هر روزه بيشتر از پيش آنها را له و لورده مي كند :
" با شنیدن زنگ تلفن گوشی را برمیدارم، صدای نازی، زن فرزاد را میشنوم: «سلام مامان، فرزاد نیست؟»
- نه مادر، بیرون رفته.
ـ کجا رفته؟ موبایلش هم جواب نمیدهد.
ـ قطع شده، بدهی داشت.
خداحافظی میکند. پریروز سارا میگفت: «همیشه مامان از نداری مینالید، یکی دیگه هم اضافه شده؛ بیچاره نازی.»
مینشینم. دست را ستون چانه میکنم و دنبال تمرکز حواس گم شدهام میگردم. پیداش نمیکنم، جمله آخر را دوباره و دوباره میخوانم؛ نمیشود لعنتی. به دستشویی میروم تا آبی به صورتم بزنم. زنک توی آینه به من زل زده است. دهنکجی میکنم، زبانک هم میاندازم. عیناً جوابم را میدهد و به سرم هوار میکشد که زنیکه! ننة بچهها شدهای، سر پیری نوشتنات گرفته؟ پاشو به کاروبارت برس؛ برو پول را واریز کن.
چند وقتی است که این پولِ نازنین را هر ماهه به حساب میریزم. صد دفعه به حمید گفتهام:«بابا، ما گنجشک روزیها را چه به جای خصوصی، خب ببریمش یک جایِ دولتی.» ..."
نويسنده كه با طرح حاشيه اي از شخصيت راوي كه همانا پرداختن به كودك درون اوست و عشق اش به نوشتن ، محملي ايجاد مي كند براي نشان دادن يك كنكاش روحي و بيشتر ازهمه روشنگري شكافي كه بين نسلها افتاده است .مظاهر و باورهايي نوكه عمل كردن به آنها به مثابه خيانت است و عمل نكردن همچون خود زني وتباهي . نمونه مثالي اش هم همان خانه ي سالمنداني است كه بدان اشاره مي شود .
تمركز نويسنده بر مدرنيته اي نارس كه دست و پاي جامعه را به اجبار درگير خود كرده است و اين هم طريقي شده براي معني دار كردن داستان ، ساختار كار را به اثري فراتر از يك تجربه بدل مي كند و در منظر خود ، نويسنده اي مي بينيم كه به يكي از فني ترين قصه ها در دهه ي هشتاد ايران امضا گذاشته است .
چرا كه زوال تدريجي طبقه اي را مي بينيم كه قبلا با سيلي هم شده صورت خود را سرخ نگه مي داشت و اما الآن چنان آسيب پذير گشته كه آبستن هزار بغض خاموش است . چيزي كه هنوز يك دهه از آغاز قرن بيست و يكم نگذشته، اين تنازع بقا در بين قشر متوسط، بحراني جهانشمول را از حيث اخلاقي و اقتصادي تحميل جوامع انساني كرده است :
"«در راه قشلاق پیرمرد دست و پا گیرشان شده است، نه به کار کسی میآید و نه به کار خودش. گلیمی میآورند، او را در آن میپیچند. بنا بررسوم، پسرش، ایمور، میبایست او را، همانطور پیچیده در گلیم، از دره پایین بیندازد. پسر لکولککنان او را به لبة پرتگاه میکشاند. صدای زنجموره پدر میآید که چیزی میگوید.
- چه میگویی؟
- گلیم را نگهدار، به کارت میآید.» "
اما يكي از جذاب ترين شخصيت هاي قصه كه پرداختي خوب و درخشان نيز بدان شده است كاراكتر " پريچهر " يا مامان جان مي باشد كه مادر شوهر زري است . ماجراهاي زندگي او كه با عقده هاي فرو كوفته ي جنسي نيز گره خورده ، حكايت از بختكي مي كند كه جدا از فراموشي هاي پير سالي ،او را به چنين پرتگاهي از نا امني سوق داده است :
" مامان جان دارد از هماتاقیهایش میگوید که پرستار صدایم میزند: «حالش خیلی بهتر شده؛ ولی یک وقتهایی...، مثلاً چند روز پیش، لخت شده بود، لختِ لخت، دور آسایشگاه میدوید و داد میزد:«نه، حاجی دیگر نه، نمیخواهم.»
بعد هم گفت اینجا زیاد پیش میآید، برای خیلیهاشان.
... از حاجی پدر حمید میگوید:
- تازه عروس بودم. خواستم بروم سر قبر آقام خدا بیامرز. پدر حمید گفت باهام میآید. از روی قبرها که رد میشد، دولا میشد و اسمها را میخواند. اگر مال زنی بود میگفت: «هوم، چه بوی خوشی.» ..."
فريبا حاج دايي ، قصه نويس خلّاقي است كه با حس و بياني زنانه ، و همچنين با تسلطي كه به عناصر داستان دارد ، نويد نويسنده اي را مي دهد كه بايد پيش از اينها تولدش را در ادبيات غير متعارف ايران گرامي مي داشتيم .
1388
