يك گزارش كوتاه از مرگ آقای معروفی / داستان کوتاه / فرشته نوبخت

يك گزارش كوتاه از مرگ آقاي معروفي
داستان كوتاه
فرشته نوبخت
آقاي معروفي در يك شبِ برفي و سرد، در حالي مُرد كه توي صندلي راحتي سياه رنگش لميده بود، تا چرت بعد از عصرانهاش را بزند، احتمالا. اما جسدش درست 2 روز و 3 ساعت بعد از مرگش در حالي كشف شد كه بخاري چدني زير پنجرهي اتاقش خاموش و سرد و فنجان چاي نيمخوردهي كنار دستش، از فرط كهنگي سياه و غليظ شده و چند قطرهي بزرگ و نازك چربي روي آن ايستاده بود.
زن كارگري كه هر سه روز يكبار براي مرتب كردن و غذا پختن به خانهاش ميآمد، او را در حالي روي راحتي سياهرنگ اتاقش پيدا كرد كه درون پيژاماي راه راهِ سفيد و طوسي، كه از فرط شستوشو، نازك و كمرنگ شده بود، با چشمهايي بسته و انگشتهايي به هم قلاب شده، خشكيده بود. درست مثل وقتي كه آدم ميخواهد در برابر امري محتوم، سر تسليم فرود بياورد.
زنِ كارگر اولين كاري كه كرد اين بود كه به دخترها و پسرهاي آقاي معروفي كه اغلب فقط صدا و يا امضاشان را پاي چكهاي ماهانهاش، ميديد، زنگ بزند. آنها، يعني هر چهار تاشان در عرض يك ساعت از راه رسيدند. و از زن كارگر خواستند كه دم دستشان باشد، و نگران دستمزدش هم نباشد.
بعد جنازه آقاي معروفي را كه بوي ناخوشآيندي گرفته بود، به جايي كه بايد، منتقل كردند. و در عرض چند ساعت، همه فاميل و دوستان خبردار شدند و مراسم بسيار با شكوه و آبرومندي با حضور آنها در خانه و مسجد و رستوران و... برگزار شد. وقتي زن كارگر را مرخص ميكردند، حقوق و انعام خوبي به او دادند و گفتند كه اگر لازم شد، باز هم خبرت ميكنيم.
زن كارگر وقتي از خانه خارج ميشد، مرد چاق كوتاه قدي را ديد، كه با پسرِ بزرگ آقاي معروفي در اطراف حياط و جلوي ساختمان پرسه ميزند. مرد لَختي ايستاد، دستي به سبيلهاي بلند و زردش كشيد، نگاه خريدارانهاي به دور و برش انداخت و گفت: هوم!...
زن كارگر صداي كلاغها را از بالاي شاخههاي پوشيده از برف شنيد، درِ بزرگ آهني را پشت سرش بست و از كنارِ ديوارهاي بلندِ آجري خانهي پيرمرد، عبور كرد.
تهران/ بهار 1388
