تبليغاتX
مارال - بهرام و گل خندان / داستان عاميانه آذربايجان / عليرضا ذيحق / به همراه دانلود متن pdf

مارال

ماهنامه ي اينترنتي فرهنگ و ادب ------- به زبان هاي فارسی و ترکی آذري

بهرام و گل خندان / داستان عاميانه آذربايجان / عليرضا ذيحق / به همراه دانلود متن pdf

بهرام و گل خندان.jpg



 دانلود


بهرام و گل خندان


داستان عاميانه ي آذربايجان


عليرضا ذيحق


در ايام سابق پادشاهي به نام بهمن شاه در شيراز حكومت مي كرد كه دوپسر داشت .پسر بزرگه بهرام نام داشت و پسر كوچكه حيدر. بهرام و حيدر از سنين كوچكي درس و مشق پهلواني و جنگاوري آموخته و در تير اندازي و اسب سواري، كسي به گرد پايشان نمي رسيد .روزي بهرام هواي شكار كرده و با وزير و وكيل و ياران صميمي ، در دشت و دمن تاخته و اما شكاري نيافتند . شب كه شد چادرها به پا شد و بهرام ، خسته و ملول به خواب رفت .اما در خواب ديد كه لنگر آسمان و زمين مولا علي به خواب اش آمده و جامي بلورين در دست دارد . مولا فرمود كه اين باده ي حق است و بنوش و ببين كه چه مي بيني ؟ بهرام شاه قصري ديد با برج و بارويي بلند كه در ميان گلزار و گلستان مثل نگيني مي درخشد و دختري مه جمال بر تخت زري نشسته است .

مولا بشارت داد كه آن دختر ، گلْ خندان است ودختر" شيرين شاه " در هندوستان و شما قسمت هم هستيد و بايد در وصال اش بكوشي و از سختي ها نهراسي كه از تقدير گريزي نيست . مولا از نظر غيب شد و بهرام با عشق گل خندان كه يك مرتبه در قلب اش ريشه كرد ه بود از خواب پريد و ديد كه در وي وجد و ذوقي عجيب به شعر و موسيقي پيدا شده است .

هوا روشن شد و او سازي خواست وديد كه نوا و نغمه چنان از دل اش مي جوشد كه انگار چشمه اي در درون اش فواره مي زند . دلشاد شد و همراه ياران از نو هواي شكار كرده و در بيشه ، شيري ديد كه همه ترسان در رفتند و وزير و وكيل هرچه فرياد بر آوردند كه برگردد او گوش نكرد . گفت : " من غلام ِ مولايي ام كه شير يزدان است ووقتشه كه من نيز دل و جربزه ام را بسنجم . "

بهرام ، پنجه در پنجه ي شير انداخت و وقتي شير را در خون غلطاند ، همه انگشت به دهان مانده و به او آفرين گفتند .

برمي گشتند به شيراز كه بهرام و اطرافيان اش ، كارواني ديدند كه مردم همه زوّار امام رضا بودند و مي رفتند به خراسان . بهرام دل اش تاب نياورد و با تعريف كردن خواب اش به وزير و وكيل گفت : " من با اين كاروان مي روم كه دلم سخت هواي زيارت كرده و ازآنجا نيزبه هندوستان مي روم . به پدرو مادرم بگوييد كه اگر قضا و قدري شد و برنگشتم حتما حلالم كنند . "

از آنجا بشنويم كه مدتي گذشته و بهرام با سمند تيز تك اش در راه هندوستان است و موقعي كه از شهري رد مي شده شاهدختي به نام " ماه انور" كه دختر " حسين شاه "بوده چشم اش به او مي افتد واز دايه اش مي خواهدكه او را هر جور است پيش او به قصر بياوَرَد."

بهرام و ماه انور رو در روي هم از حال و هواي يكديگر با ساز وآواز خبرمي گيرند وشبانه بزمي به پا مي شود و ماه انور تصميم مي گيرد كه نيمه هاي شب به سراغ بهرام رفته و از عشق و وصال او سيراب شود كه رويايي او را از خواب بيدار مي كند . درويشي سبز پوش و نوراني ندا مي دهد كه از اين طمع خام بگذر كه نصيب و قسمت تو برادر بهرام ، " حيدر شاه " است كه به زودي ، گذر او نيز به اينجا مي افتد .

صبح فردا بهرام از " ماه انور " رخصت خواست و با اسب تيز تازخود از قصر فاصله گرفت و در گرد و غبار راه گم شد . در بين راه مردي ديد فقير و محزون كه در كنجي نشسته و چون به او نزديك شد و در كلام اش عزت وحكمت ديد و در رفتارش ادب و فرزانگي ، بهت اش گرفت و از حال و روزش پرسيد :

" همه عمر در پي حكمت دويدن ، پيرم كرده و يوسفي گم گشته در قعر چاهم كه در اين زمانه ، كه همه درفكر ريايَند و ربا ، حكيمان و فرزانگان اگر عمله ي ظلمي نباشند يا در بندند و يا كه در ذلت و خواري. اسير غربت هم كه باشي حال وروزت بد و بد تر."

بهرام كمي انديشيد و بعد ، مشتي طلا و جواهر هديه ي آن مرد سخندان كرد و گفت :

" جامه ي فقر و درويشي بركَن كه اين حكمت ، هر چند دير اما سر انجام عزت را نثار تو كرد و مرا شيفته ي خِرَدي كه در كمتر كسي ديده بودم . اما فراموش نكن كه نه فقط خرد مندان ، بلكه فلك نيز از دست تقدير، فرياد ها سر مي دهد !"

بهرام از كوه و كمر چون برق گذشت و سرانجام رسيد به سرزمين " شيرين شاه " و از قضاي روزگار در دشت و دمن ، چادرهايي بر افراشته ديد و وقتي فهميد كه هرچه بزرگزاده و جوياي نامي است چادري بر افراشته تا كه امروز " گلْ خندان " ، با عبور از ميان چادرها ، يكي را كه خود مي پسندد با نثار گلي به همسريبرخواهد گزيد ، فوري دست به كار شد و چون چادري شايسته نيافت به يك چادر مندرس قناعت كرد و خبر به " شيرين شاه " رسيد كه يك رعيت بي چيز هم ،چادري حقير برافراشته و مي گويد كه عاشقِ " گل خندان " است . سلطان ، خشم اش گرفت و از غلام اش " حَبَشي غول " خواست كه سريع ، آن چادر را آتش بزند كه مبادا يكي هم مثل او، حشمت وي را به بازي بگيرد .

" حبشي غول " با مشعلي افروخته نزديك مي شد كه بهرام ، قصه ي دل با او گفت و اينكه چون غريب است و تازه از راه رسيده ، چادري ارزنده ي اين ضيافت نيافته و با نثار يك قطعه الماس پربها به او ، خواست كه دريافتن چادري شايان و چشمگير ، به او كمك كند .

چنين نيز شد و خيمه و خرگا هي به پا شد كه همه از شوكت اش در حيرت ماندند . وعده ي ديدار نزديك بود و گلْ خندان هنوز گل سرخ اش را نثار هيچ تنابنده اي نكرده بود . چرا كه او نيز بهرام را درخواب ديده بود و مي دانست كه بايد دنبال آن دلاوري باشد كه به رويايش آمده است .

قيل و قالها به پا بود و گل خندان دم آخرين چادر كه نا گهان چشم اش به مرد روياهايش افتاد و گل سرخ اش را نثار بهرام شاه نمود .

عاشقان سينه چاك كه همه از شاهزاده ها و اعيان بودند ، با اين تصميم گلْ خندان دچار خشم شده و در اين هير و وير به سوي بهرام هجوم برده و داشتند او را از تيغ مي گذراندند كه بهرام ، يك تنه چون رستم دستان قد ْ عَلَم كرد و و قتي عده اي را روانه ي دوزخ نمود ، با سر و دستي خونين ، " گل خندان " را بر سمندش نشاند و يا علي گويان ، زد به قلب لشكر ولشكر نيز از ترس اينكه مبادا آسيبي به شاهدخت برسد ، همچنان تماشايش كردند .

شيرين شاه در فكر شد و ديد كه بهرام با آن همه زخم ، راه زياد دوري نمي تواند برود و اما نجات گلْ خندان ، كاري نيست كه از عهده ي لشكر برآيد و يكهو ياد عياري مكار به نام " آصف عيار " افتاد و به او گفت :

" اگر بهرام را به چنگ آورده و گلْ خندان را به قصر بياوَري هم وزن خود و اسبت طلا خواهي گرفت و مي داني كه حرف من نيز ، حرف است و باد هوا نيست ."

آصف عيار كه در هر جايي ياراني موافق داشت و خبر بهرام را به گوش او رسانده بودند ، جلد و چابك خود را به مخفيگاه وي رساند و وقتي كه زخم و جراحت هاي او را بست و با وي طرح دوستي ريخت ، يكي از روزها اورا به هنگام خواب، بيهوش نمود وهمراه گلْ خندان تحويل دربار شاهي كرد .

بهرام شاه اسير زندان شد و اما آن حكيم فرزانه كه بهرام ، ياري اش نموده بود ، احوالات را مكتوب كرده و همراه قاصدي به شيراز فرستاد.

بهمن شاه برآشفت و قصد لشكر كشي داشت كه فرزندش حيدر گفت :

" آن فرزانه نوشته كه تدبير چنان باشد كه خوني از رعيت نريزد و من نيز ، بي نشان رفته و بهرام را نجاتش خواهم داد . آن قاصدنيز با من مي آيد كه اگربلوايي شد و خطري تهديدم كرد فوري خبر بدهد ."

حيدر ، راه ها رفت و كوهها پيمود و رسيد به دياري كه " ماه انور" شاهدخت آنجا بود و چون طبق سرنوشت ، با اوآشنا شد و اين آشنايي به همدمي و عروسي كشيد ، عزم نجات برادر كرد و هرچند تنها رفت اما " حسين شاه " دههاسلحشور را مخفيانه دنبال او فرستاد كه مواظب دامادش باشند كه " شيرين شاه " اگر دست از پا خطا نمود بي ياور نباشد .

حيدر كه به ديار " شيرين شاه " رسيد طبل رزم بر زد و خواستار آزادي بهرام شاه شد . شيرين شاه نيز طبق رسم وسنت ، تك به تك پهلوان به ميدان فرستادو وقتي كه هيچ كدام حريف حيدر نشدندبه حيله برخاست .

رفت پيش بهرام و به او گفت : " تو را آزاد كرده و گلْ خندان" را به عقد تو در خواهم آورد و اما به شرطي كه دشمن مارا در ميدان رزم به خونش كشي!"

دو برادر كه با كلاهخود وزره جنگي ، شمشير به روي هم كشيده و كار اززوبين وتيرو كمان نيز گذشته بود ، به نبردي تن به تن از اسب فرود مي آيند و پنجه در پنجه ي هم مي سايند كه يكهو صداي هم را با زشناخته و يكديگر را مي شناسند . بهرام مي گويد كه از نو سوار اسبان خويش شده و در حالي كه شمشير برهم مي كشيم اين رزم را تا كنار جايگاه " گلْ خندان " كه به تماشا ايستاده ادامه مي دهيم و وقتي به او رسيديم ، او را چون آهويي از زمين بركنده و از مهلكه مي گريزيم كه خدا ، ياور ماست .

گلْ خندان كه دل تو دلش نمانده بود و هر لحظه فكر مي كرد كه بلايي سر بهرام خواهد آمد سرپا و مضطرب، در حال تماشا بودكه يك مرتبه فرياد بهرام را شنيد و اينكه اورا چون عقابي بلندش كرد و ديد كه آنها از خطر دورمي شوند و اما آن جنگاور با قشوني كه سوي آنها مي تازد سخت در افتاده است. حيدر كه فكر مي كرد تنهاست ناگهان دهها دلاور سلحشور ديد كه از او مي خواهند فوري دور شود و خود را به بهرام و سوگلي اش برساند كه امر، امر" حسين شاه " است .

حيدر خودرا به بهرام و گل خندان رساندو وقتي كه وارد سرزمين " حسين شاه " شدند، " ماه انور " نيز با خدمه و كنيزان به استقبال آنها آمد و تا مدتي كه در قصر " حسين شاه" مهمان بودند به عيش و عشرت روزگاري خوش گذراندند .

در اين فاصله قاصدي نيز به شيراز فرستاده و از تاريخِ آمدنشان خبردادند و بهمن شاه هم ، شهر را آذين كرده و براي هر دو پسرش ، يكجا جشن عروسي گرفت و مردم نيز با شادي آنها ، شاد شدند .

1388


+ نوشته شده در  88/04/03ساعت 17:44  توسط ماهنامه مارال  |