شعرهايي از مينو نصرت ، منصوره اشرافي ، شهلا بهاردوست

مينو نصرت
1
زیادی تمیز و براق شده ام
شبیه
شیشه ای که هرگز رویش گل نپاشیده
خاکی که نمکک نزده
آبی که پلی از شرق اندامش تا غرب نزده اند
از شرقی ترین چنار این ساحل تا اورمیه
اره می کشند آبزیان کوچک
سو گو شی هایم غرق می شوند
دستی از غار گوش هایم
نمک استخراج میکند
زلال نمی شوم
بنفشه ها می ترسند وبهار
با انگشتان ورم کرده توی جیب ها
در نیمه های راه می نشیند
یک ثانیه مانده به انفجار
دندان هایم می ریزند
روی موهایم حاجی لک لک ها تخم می گذارند
روی شقیقه های داغ ام
آفتاب گردان ها خودکشی میکنند
و هیچ رنگی از لابلای این همه رنگ
نمی تواند برای پر تره ی اتفاق های نیفتاده ام " مودیلیانی " شود
وسط گل های ریخته ی دامنم
از پیرنگ قصه ها بخار اخرائی به آسمان می رود
خش خش پیراهن بلند آهاری ام
زیر برگ های شهید رام می شود
آهوی ام
روی پرده های آویخته
قوی ام
در سراب صحنه ها
هیچکس نمی داند
روی سنگ قبر دشت ها چه می نویسند
از کوره راه ها
به راه ها
ازراه ها
به اتوبان ها کشیده می شویم
سنگ سنگ
می چینند مان
هرم می شویم
از هفت پله تا هفت تپه
چند تبت و پامیر
می تواند ارتفاع بگیرد
این " کره ی " کاه گلی
من و آهو
چشمانما ن از نگاه کردن به ارتفاع سنگ ها
پیر است و افتاده
دراز می کشیم
اورمیه از رویمان عبور می کند
2
سواری در خاکی چشمانم یورتمه می رود
سلامی چند قدم دور تر
تا بر می گردم
شولائی ریخته است
پیراهنی از هم گسیخته
پیش از آنکه نای به حرف در آید
چوپان در نینوایش گم می شود
بره گرگ ها را میخورد
و
در سپیده ای دور از دسترس
زنی قطره قطره بخار می شود

منصوره اشرافي
1
دلم ناگه فرو ریخت
هان،
چه شد؟
_ گلی از شاخه فرو افتاد
بر خاک
پروانهای جست
زنبور عسل
در کار نوشیدن
و من،
به حیرت
مانده بر جای.
2
کودکی ام
دوید
از سرازیری کوچه
بعد،
آن پایین
آب شد.
جوانی ام
دوید
از سر بالایی کوچه
بعد،
آن بالا
سنگ شد.
سنگ
فرو غلتید
در آب.
و من چشمهایم بسته شد.
3
وقتی درونت
کشاکشی ست
میان روشنی و تیرگی
میان تلاش و عبث
شعر گفتن هم
کاری ست...
وقتی ، نه می توانی
آنی باشی
که می خواستی
وقتی،نه می توانی
نباشی
و
هستی
در اضطراب
بودن و نا بودن و فکر نکردن
به سرانجام
شعر گفتن هم
کاری ست
همسان پوچی.
شهلا بهار دوست
تقصیر کسی نیست
تقصیر کسی نیست
که من این همه خواب می بینم
این همه خط روی برگها می نویسم
این همه پیراهن در کمد آویزان می کنم
تقصیر کسی نیست
که من این همه ولخرجم
این همه گل می خرم
این همه کفش روی هم انبار می کنم
تقصیر کسی نیست
که من این همه بی تابم
این همه گربه ها را دوست دارم
این همه از لاکپشت بیزارم
تقصیر کسی نیست
که من این همه آدم می شناسم
این همه عاشق و شیدا دارم
این همه از آنها می ترسم
تقصیر کسی نیست
که من این همه به باورها شک دارم
این همه تنها می نشینم
این همه چشم به آسمان می دوزم
تقصیر کسی نیست
که من این همه در دهانم نقل و نبات می ریزم
این همه خانه را رنگ می کنم
این همه انتظار می کشم
تقصیر کسی نیست
که من این همه چنگ، واژه مشت می کنم
این همه روی ِ این خیابان دراز سرگردانم
این همه روی ِ زمین می خوابم، آفتاب نمی آید
تقصیر کسی نیست
می گویند:
من حامله ام، ویار دارم!
زیاد بی قرارم!
بوی خیس تن او که نمی آید
به عادتها می چسبم
گلویم خشک می شود
دلم هندوانه می خواهد
تقصیر کسی نیست
تقصیر من هم نیست
من حامله ام، ویار دارم!
هامبورگ، 11 آپریل 2007

