گفت و شنودي با مينو نصرت (شاعري با روياي اقيانوس ) / به كوشش : عليرضا ذيحق
گفت و شنودي با مينو نصرت
به كوشش: عليرضا ذيحق
" مينو نصرت " با كتاب " حوا صدايم مي زنند ، نام من ليلي ست "(1382ه.ش) پا به دنياي شعر نهاد و با انتشار مجموعه شعر " برهوت كاهي رنگ "( 1387ه.ش ) آوازه اي بلند يافت وبا استقبالي كه از خلاقيت شعري او درفضاي مجازي از طريق سايت ها و وبلاگ هاي ادبي صورت گرفت نام او جزو چند شاعر زني كه نمي شود آن را از حافظه ادبي عصر پاك كرد ، در ذهن دوستداران فرهنگ و ادب حك گرديده است.
به اين خاطر هم مصمم به گفتگويي با وي شده وايشان نيز با شناختي كه از راه و رويه ي من در حوزه ي فرهنگ داشتند هرچند در ابتدا با ترديد هاي بسيار اما بالأخره با كمال تواضع و فرهيختگي اين گفت و شنود را پذيرفتند .
عليرضا ذيحق
گفت و شنودي با مينو نصرت
- از حادثه تولدتان بگوييد و اينكه بعدها چكار ها كرده ايد .
-حادثه ی تولدم در زمستان رخ داد و درآذربايجان وروستای نازنینم
" خامنه" . نقطه ی پایان این پاره خط را نمی دانم ...
کودکی ام در روستا و میان طبیعت به یک
آه تمام شد و نوجوانی و جوانی ام در ازدحام تهران و
شدم سی ساله و جریان زندگي ام پشت سنگی غریب از اما ها و اگر ها و چراها گیر کرد و
ترسیدم
.شاید
میان کابوسی بیدار شده بودم ! شاید گمان می کردم پاهایم بیش
از این نمی کشند !
- ذهن ادبي خود و تأثيرات زندگي در تكوين حس شاعرانگي تان را چگونه ارزيابي مي كنيد ؟
- یادم است پشت میز اداری ام كه حسابدار بانك ملي بودم شروع به نوشتن کردم و باز یادم است بعد از خواندن نوشته ، آن را ریز ریز پاره کردم .یادم است بعد از پاره کردن خم شدم و از سطل زباله تمام تکه هایش را بیرون آوردم و به هم چسباندم ...دیگر چیزی یادم نیست جز اینکه با خودکارم، هم به سراغ اعداد رفتم و هم کلمه . مدام می نوشتم و می نوشتم و انگار این کار آرامم می کرد و یا تسکینم می داد .سی ساله بودم و کتاب بالزاك را نخوانده بودم و ولی شوق تازه ای قاطی رگهایم شده بود. شعر شده بود بهانه ای برای يك ادامه ی تازه .
- در آن تجارب اوليه بيشتربه چه نوع شعري گرايش داشتيد ؟
-دیدم غزل می نویسم و مثنوی و نیمائی. هر جور می آمد همان
را می نوشتم و هر بار، یک لایه عمیق تر به خودم، زندگی و جهان
فکر می کردم . انگار تازه شروع به فکر کردن کرده باشم. انگار بعد از سالها دویدن با سر خوشی ها و خوشی هائی که جدی شان
می گرفتی تازه
شروع به اندیشیدن مي كردي.
- مضمون شعر ها تان در آن دوره ، بيشترحول چه مسائلي بود ؟
- طبیعتا اولین سئوالم از خودم راجع به خودم بود و اینکه کیستم و چرا ؟زندگی چیست ، عشق چیست ؟ مرگ چیست و در این چیستان ها مدام و بی وقفه دور مي زدم و برایم مهم نبود شعر هستند یا چیزي دیگر. مثل گرسنه ای صدساله که نان گندمش کلمه است فقط می نوشتم .نه عروض خوانده بودم و نه خوانده ام و نه خیلی با متون ادبی سرو کار داشتم و نه میل داشتم اصولی را مراعات کنم . شاید از مراعات کردن خسته شده بود م و بر روی خطوط راه رفتن، بيزارم مي كرد. از باید ها و نباید ها و از همه چیزدلزده بودم و این نوشتن برایم تازه بود. چیزی که هر گز تجربه نکرده بودم .
- اين تأخير در كشف درون خود ، ريشه در چه مسائلي داشت و يا كه علتها را كجا بايد جست ؟
-
رویاهایم بی نهایت با آنچه که در اطرافم
بود و می دیدم فرق می کرد . آنچه بود به من تعلق
نداشت و آنچه بودم قابل درک برای خودم نبود . تاكه تنها راه باز کردن
این گره کور را در نوشتن یافتم .
آنقدر احساساتم را ساده مي نوشتم که وقتی کسی مثلا از یک غزلم تعریف می
کرد باور م نمی شد . یعنی جدی نمی گرفتم . چون در نوشتن
هیچ چیز جدی برایم حضور نداشت . زنگ تفریحی بود که دلم
میخواست کش پیدا کند ، من فقط بنویسم ، ولی شغلم اجازه نمی داد و گاه شبانه
روز ناچار بودم در بانک بمانم و این مجال کمی بود برای
آنچه كه بايد دنبالش بودم.
- با همه ي اينها باز مي نوشتيد و درافق هاي فراروي خود ، به تصويري مي رسيديد ازيك شاعرخفته در درونتان كه بايد آن را بيدار مي كرديد . البته مي تواند چنين نيز نباشد كه بهتر است خودتان توضيح دهيد .
- شما خود نویسنده هستید و این وجد را می شناسید . اینکه بعد از نوشتن ، نوشته را بخوانید و حیرت کنید از کسی که آن را نوشته است و به این فکر کنید كه اینها از کجا آمده اند ... این همه تصویر در من اسیر بوده اند و من فقط به آزادي آنها همت مي كردم و بعد كه نگاهشان می کردم لذتی غریب در جانم مي ريخت . لذتی که آنقدر جاذبه و قدرت داشت که امروز بيشتر ساعات زندگیم را با خود پر ساخته است .
-
امروز را چه نگاهي به
شعر و مقوله ي نوشتن داريد ؟
نوشتن برای من امروز پر اهمیت ترین و در عین حال قشنگ
ترین کار زندگیم است .انگار
بار دیگر
کشاورز شده ام و ابزارم قلم است و انگشتانم . مزرعه ،
یونجه زار نیست و گندم و جالیز.مزرعه ، خودم هستم و خیش و گاو آهن هم خودم. من با نوشتن احساس
میکنم در حال کند و کاو خویش هستم در مزرعه ای به نام مینو.
با وجودی که رشته ی تحصیلی دانشگاهيم جغرافیا
بوده و حرفه ام حسابداري ولی امروز احساس میکنم باستان شناس شده ام .
میدانم سفال باارزشی در من مدفون است و میخواهم آن را بیرون بکشم و شعرشده
برای من حکم نهائی.
واگنی که مرا در ریل خطوط گاه به
گذشته می برد و گاه به آینده و هر ازگاهی هم وسط راه برایم زنگ تفریحی می دهد تا استراحت کنم و لذت ببرم . درست مثل یک چاه کن .
می کنم و
فرو می روم در خودم و خاکی را بیرون می ریزم که گاه
از دیدن تیله های رنگی اش کودک می شوم و خودتان می توانید
تصور کنید چه احساسی است. هیچ اعتقادی به ساختن شعر ندارم . شعر بايد بجوشد و همين .پست
مدرن و شعر پست مدرن را كه اين روزها مدشده كه هر كسي چيزي در تعريف آن سرهم كند را درک نمی کنم. بازی با الفاظ را هرگز دوست نداشته ام .
ولی می دانم وقتی سفالی را از زیر
خاک بیرون می کشیم لازم است گل و خاک اش را پاک کنیم و فرم و شکلش
را با تمام حکاکی هایش به همان زیبائی و قدمت، و نگاه خاص خود به تماشا بگذارم . حتی اگر شکسته
باشد و ناخوانا .هر نوشته فرم خودش را دارد و اگر درست
استخراجش کرده باشی نبايد نگران باشي. قائل
به این نیستم که مثلا باید دسته اش را بشکنم تا
ساختمانش قوی تر به نظر بیاید و از این قبیل کار ها.
گاهی هم شعر را شبیه میکنم به استخراج طلا از رودخانه ای . همیشه طلایشان کم است و شن و ماسه اش
بیشتر. ولی هر چه هست یک جور خود کاوی مدبرانه است . حس و
خرد و هيجان نیاز دارد تا تیشه را درست و بجا فرود آوری که
منجر به خرابی کل سیستم نشود .
- شعر
زنان ، و يا شعري كه انتظار داريد زنان به آن بپردازند را چگونه مي بينيد ؟
- جنگ
باستانی میان مرد و زن را در شعر نمي پسندم وفکر میکنم تا نرسیم
به نقطه ای از خود باوری و نگاهی خارج از محدوده ی زن بودن با نگاهی تازه به مقوله انسان و جهان ، راه به جايي نمي شود
برد . هر چه بنویسیم حکم اعتراض خواهد داشت
و تفکر قاضی اش را، محدود و منسوخ اعلام خواهد كرد .شعر از تجربه ی عمیق انسان با جهان
زاده می شود و نيز نگاهی عمیق تر به خود . قدر مسلم اگر هر
فرد بتواند خود را از میان القابی که به او به حکم سببی و نسبی و
خونی و قبیله ای و حتی موروثی داده اند ، بیرون بکشد و خود را و تجربه
های خود را از زندگی در میان آدمها و جهان بنویسد ، یقینا اثری منحصر بفرد از خود باقی می گذارد که
هیچکس جز او قادر به انجامش نیست . اگر شعر یا هر نوشته ای یا
هر هنری اثر منحصر بفردِانگشتانِ خالقِ خود را نداشته باشد ،
یقینا به کرور ها آدمی می ماند که به دنیا می آیند و کمی هستند و
بعد هم می روند. بی آنکه با چراها ي
بودن و نبودن خود را درگير كنند .
البته مسئله ی زن و شرایط او در
جهان ، چه جهان سوم باشد و چه اول ، مصیبتی تلخ است که ناشی از نگرشی
مرد سالارانه دارد و به سبب قلع و قمع شدن های متوالی ، از یک جورگم
شدگی حکایت دارد که محال است اگر اندیشه ی سنتي ِ نگاه به زن در ذهن مردانه ی جهان دگرگون نشود و از آن مهم تر
در ذهن خود زن ، این زخم کهنه ترمیم نمي شود . به نظر من لازم است زن
خود را از میان کالاهای صادراتی و وارداتی و ویترینی شدن
و ابزار بودن بیرون بکشد و به انسانی که در درونش
خفته است مجال زندگی بدهد و نیز مردان در همین راستا او را نه یک وجودی صرفا برای
تحقق رویا ها و آرزوهای خودشان ، بلکه به مثابه رفيق و یاری در مسیر تحقق آرزوهایش ، باور کنند و محترم بدارند و عزیز بشمارند
. البته
کاری سخت و دشوار است .درست مثل شعركه هم زاده ی رنج
است و هم جانکاه و در عین حال جان بخش و معجز. شعر معاصر اگر به
این ها توجه نکند که متاسفانه كمتر توجه مي كند،جریانی بیمار است و رو
به موت
.
- در
مورد رسالت اجتماعي شعر، چه نظري داريد ؟
- این
که شعر رسالتی اجتماعی دارد یا متعهد است و یا حادثه ای در درون ، بر می
گردد به شاعر و اندیشه و افکار و نوع جهان بینی اش .به نظر من شعر قبل از هر چیزی
یک اشتیاق و عشقی عظیم است به انسان و جهان . شعر نتیجه ی معاشقه ی
شاعر با کلمه است ، حسی بالنده و متعال . و محال است حسی بالنده باشد و در
اجتماع و فرهنگ جامعه تاثیر نداشته باشد . مثل عبادت است و نمی
تواند در خلق و خوی فرد و نیز رابطه اش با خانواده و جهان بیرون
موثر نباشد. البته شعر اگر شعر باشد . مثال ساده اش این است که کره ی زمین
را از هر طرف بشکافیم به لایه مذاب درونش می رسیم . شعر هم یک جور کند و کاو
درونی است و رسیدن به مرکزآن .محل اسطوره ها و ناخود آگاه جمعی و ابتدای
آفرینش، جائی که انسان را اشرف موجودات مي خوانند و جهان راانعکاس وجودی اش
.اگر شعری خود را به این نقطه برساند قطعا روی همه چیز و همه کس تاثیر
شگفت انگیزی می گذارد .
- بازتاب آثار شما جزدر كتابهاي منتشرشده و نيزصفحات مطبوعات ، انعكاس خوبي نيز در فضاهاي مجازي داشته و اينترنت باعث شده كه مرزهاي جغرافيا يي درهم بشكنند و انسانها به محصولات فرهنگي و ادبي در هر كجاي دنيا ، دسترسي راحت و سريعي داشته باشند و شما كه خود نيز صاحب وبلاگ هستيد و با خوانندگان اشعارتان در تماس مداوم ، اين معجزه ي تكنولوژيك را در همگاني كردن هنر و ادب تا چه حد مؤثر مي دانيد .
- فضای مجازی هم تقریبا مثل دنیای واقعی ، محدود ه ی مشخص و خطوط مخصوص به خود را دارد . به نظر من برای کسی که حریم خاصی برای خود قائل نیست و دنیای خود را نمی شناسد و معتقد به جهان بینی خاصی نیست ، چندان فرقی ندارد . همان دعوت کردن ها ست ، همان توجه گرفتن هاست ، همان صدائی است که مدام از اعماق حنجره بیرون می ریزد و میخواهد خوانده شود ، دیده شود و به نوعی مورد تائید قرار بگیرد . من شخصا در فضاي مجازي هم كه حضور پيدا مي كنم متن های دلخواهم را عمیق میخوانم و دوست دارم فضای شعر یا روایتی که میخوانم را عمیقا حس کنم و این مبادله اغلب برایم شگفتی های فراوانی همراه داشته است و دارد . دوستانی دارم که به خواندن ، بیشتر از خوانده شدن توجه نشان می دهند و اين برايم جذاب است. اینها را از نظر ها و تحلیل هائی که می نویسند ، میفهمم .
- - اگر بخواهيم از كنار نامهاي تأثير گذاري چون پروين اعتصامي ، سيمين بهبهاني و فروغ فرخزاددر شعر زنان عبور كنيم ، آيا شما شاعرزني سراغ داريد كه توانسته باشد در معاصرين خود تأثير و تأثرات ادبي داشته باشد يانه ؟
- هر سه شاعر معاصر هستند و بشدت تاثیر گذار . من فکر میکنم هنوز درهمان دوران هستیم و دوره ای تازه آغاز نشده است تا بتوانم با مرور برآثار شاعران زن دیگر ، چه به لحاظ مضمونی و چه از لحاظ موثر بودن ، چند نفر را نام ببرم . من شاعران جوانی را می شناسم که شعر هایشان مهر نامشان را خورده است و چنان زیباو عمیق دنیای زنانه ی خود را در ارتباط با جهان بیرون و درون می سرایند که محال است خواننده را وادار به تعمق نسازند ، و یقین دارم روزی یک نفر دیگر با نوشتن نام آنها از دیگری درخواست خواهد کرد به جز آنها ، شاعران دیگری که تاثیر گذار هستند را نام ببرد .
- شماشعر غربت و اينكه خلاقيت ادبي ما دوشقه شده و يك شق آن در خارج از ايران ، بي هيچ خط و خطوط مميزي شكل گرفته و دارد مي گيرد و شق ديگر ش در ايران با همه ي ملاحظاتي كه يك نويسنده و شاعر بايد رعايت اش كند دارد رشد مي كند و كنار آمدن با اين تضادها راچگونه مي بينيد ؟
- این سئوال را کمی تغییر می دهم و به جای غربت مي گويم شعر مهاجر . چون به نظرم انسان امروزی در هرکجای جهان که باشد باز هم احساس غربت میکند و این بیت مثنوی تازه می شود : " بشنو از نی چون حکایت می کند / از جدائی ها شکایت می کند . " که حدیث آدمی است و دور افتادن او ازاصل خویش . در مورد شعر مهاجر هم چندان فرقی نمیکند . باز همان کندن زمین است و رسیدن به قلب گداخته اش . هر کجای نقشه ی جهان هم باشی ، باز اگر دست به خودشناسی بزنی و بخواهی به لایه های عمیق جانت دست پیدا کنی چاره ای نداری جز اینکه خود را حفرکنی ، جز اینکه درست بیندیشی و تفحص کنی و به خردی جمعی دست پیدا کنی .به نظر من جایگاه کلمه های ناب خیلی زیر تر از سطح و خطوط چهره و پوست مي باشد و ممکن است شاعران مهاجر به دلیل داشتن آزادی های بیشتر نسبت به جای دیگر ، بسهولت از واژگان استفاده کنند ومیدان وسیعی از کلمات مقابلشان باشد . ولی د ر هر صورت شعر همان ناله ی نی است که نیستانش را می خواهد و نبض آن در لایه های زیرین جانش می زند . جایی که قامت بی بدیل انسان می درخشد فارغ از زبان و کشور و دین و آئین . این را از آنجائی می گویم که در معدودی از این نوع اشعار جز اروتیکی با بار منفی چيزي دیده نمی شود . یعنی با خواندن بعضی از این نوع شعر ها فقط می توانم بگویم که بدن لختی را دیدم یا بدن هائی لختی و... كه چندان هم خوشایند نیست . با توجه به داشتن آزادی های فردی بیشتر که خودش امتیازی مثبت است ، باز هم چندان تاثیری در عمق و زبان و محتوای شعر مهاجر نمي بينم .هرچند شاعراني را نیز می شناسم که با جریان شعرشان زلال شده اند و می درخشند وفقط سنجاقی از غربتی مضاعف بر سینه دارند .
- غير از بحران رهبري نقد ادبي كه خلاء محسوسي را در آن شاهديم آيا فضاي نقد در ايران را سازنده مي بينيد يا نه ؟
- در مورد نقد هر چند خودم را وارد اين مباحث نمي كنم ،ولی به جهت اینکه تنها تحلیل گران زبردست قادرند طیفی از رنگ های متن یا شعری را به دلیل تخصص خود بیرون بکشند و به جهان معرفی کنند ، برایم حائز اهمیت است و براي منتقدان احترام زیادی قائل هستم . متاسفانه در حال حاضر منتقدان فهيم حضوری اندک دارند و کسانی که در کار نقد هستند بیشتر شمشیر بر دست می گیرند تا قلم . و به جای اینکه روح متن یا شعر را بیرون بکشند و احضارش کنند ، در صدد تخریب آن هستند .

