نفس خاک / داستان کوتاه / اسماعیل لطفی
اسماعیل لطفی
نفس خاک
داستان کوتاه
برای:
صادق هدايت
زیر پایش ، تمام هستی را می دید ، سیاه و سفید و سرخ ، تمام هستی . علفها و سبزه ها و صدای جنبش باد را می فهمید . تا چشم توان درکش را داشت انسان بود و انسان بود و حیوان بود و ... ، گورستانهای وسیع وکنار قبرهای انسان جمجمه های بشر بود و عقربهای بزرگ ! زندگی را می دید ، حتی معنای درک اعماق را دریا را هم ، چشمهایش را بست با دستهای باز ، انگار تمام جفت گیریهای نهنگها و پچ پچ عاشقانه چند ماهی کوچک را می شنید . خنده اش رنگ می گرفت ... بشر بود که لبهایش در انعکاس تمام هستی لبخند می زد. نه زمین بود که ریشه ای برویاند ، نه آسمان بود که برفی ببارد ، تنها ابتدای فضای هستی را درک کرده بود . کودک که بود فکر می کرد زمین روی دو پای نریسه ایستاده است . انگار تمام چرخش زمین به دور خودش را می دید. انسانها را می دید،
پیرمردان عریان و زنان عریان ، مردان خسته ، مردان فرسوده ، نفس خاک را می شنید ، سنگین ... سنگین ... ، مردان به زنان خیره بودند و زنان به تفنگها و چکمه های دفن شده مردان ، اما فکر می کرد تصوراتش تبدیل به توهم شده اند . فکر می کرد توهم دارد در ریشه مغزش گل می دهد. دستش را در هسته خورشید فروبرده بود انگار ، خنده مرد بلند تر می شد . زمین را هیچ وقت گرد نمی خواست ، چه فرقی می کرد که پدرش پشت کدام فلسفه مزرعه ای دارد . وجودش گوئی در تشعشع خورشید نقش می بست روی تخته سنگ بلند هستی ، همه را می دید ، همه را می دید ، گاه صدای گریه ماهی سیاه کوچک ته اقیانوس را می شنید ، دلش داغ شده بود مثل مغزش ، انسانها آواز می خواندند در سکوت طبیعت هستی ، وسیعترین سمفونی انسانها را می شنید ، دستانش را روس سرش گذاشت و آرام خنده اش را برید ، چشمانش را که باز کرد گویی تمام رگهای خشک وجودش دوباره جریان تنفس گرم خود را حس کردند ... روی زانو نشست ، زندگی را اتفاق می دید ، رنگها را ، حتی ماهی کوچک تنها و غمگین ته دریا را ... شاید هستی داشت چیزی را از دست می داد، انسانهای عریان لباسهایش را به هم نشان می دادند ، گوئی که آسمان را در دست گرفته باشد اما حرفی برای گفتن نداشت ، فکر می کرد زندگی حاصل تمام نفسهای سیاه و سفید و سرخ انسانهاست نه لحظه های ساعتشان که سرگیجه می رود ...!
