عليرضا ذيحق
انگشت نما
داستان كوتاه
گل به گل اش شكفت و لم داد به صندلي ماشين.دست برد طرف بخاري و شيارهاي گرما پاشيد تو صورت اش.برف ديشب رو زمين بود وباز يكريز مي باريد. خُلقِ هوا تنگ بود و دل او خوش.
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
علیرضا ذیحق در
2008/5/19
|