ماهنامه ي اينترنتي فرهنگ و ادب ------- به زبان هاي فارسی و ترکی آذري
download pdf
عليرضا ذيحق
شاعرْ جمعه و اسمْ پنهان
داستان عامیانه ی آذربایجان
حالا به شما خبر بدهم از کجا، از دهکده ای در خراسان و مردی به نام صالح که پسری دارد به نام حسن و با مرضیه ، دختر میرزا همکلاس است . آنها بخواهی نخواهی همدیگر را دوست دارند و این عشق را تودل ِ خود کتمان کرده اند
آرزي و قَمبَر
داستان عاميانه ي آذربايجان
در روزگاري كه يكي بود و يكي نبود دوبرادر بودند كه باجناقِ هم نيز بودند . روزي عهد و پيماني بستند و گفتند :"اگر يكي مان صاحب دختري شديم و ديگري صاحبِ پسري ، بچه هامان بايد باهم ازدواج كنند ." ماهي وروزي رسيد كه يكي صاحب دختري شد به نام آرزي و ديگري صاحب پسري به نام قَمبَر. آرزي و قمبر باهم بزرگ شده و رفتند به مكتب خانه.
شاهی خانم
داستان عامیانه ی آذربایجان
روزی روزگاری در شهر " وان "، بازرگانی بود بانام سلیمان که حشمت و جاهی فراوان داشت و اما روزگار با او نساخته و هنوز پیر نشده ، مرضی از دامن اش آویخته و رنجورش کرده بود . روزی در حال مرگ تنها پسرش " گوی چَک " را پیش خودخوانده وسپرد که از
| Download دانلود pdf |
فغفور شاه و پری
داستان عامیانه ی آذربایجان
چشم و گوش شاه عباس در داغستان ، قاصدی تیز رو به نام " قول زیرک " بود که هر چه آنجا می گذشت را به شاه عباس خبر می داد . روزی پیام آورد که حاکم داغستان " حسین شاه " مُرده و پسرش " فغفور" ، چهارده ساله جوانی است شایسته و دلاور.

عليرضا ذيحق
نجف و پريزاد
داستان عاميانه ي آذربايجان
حكايت از رفاقت دو مرد است ، با راز و دردي يگانه كه دل در مهر هم مي بندند و قولي كه بايد سالياني بعد عملي گردد . دوبازرگاني كه هر كدام از دياري ديگرند و عمري بگذشته و از دنيا فقط يك چيز كم دارند ، آن هم وجود فرزندي كه ندارند. مرداني باخدا و دلهايي صاف كه اميرمؤمنان با اذن پروردگار ،