علیرضا ذیحق
گنج ليك
خزان سيز بير عؤمرون گوللو چاغيندا
كؤكدن قوپاريلميش بير چيچك اولدوق
حياتين بوروقسوز، چنسيز داغيندا
زيروه يه چاتماميش بير ديلك اولدوق
حياتي افسانه، ناغيل بيلمه دن
هاي اولوب قيشقيريق سالمادان سولدوق
دردلر زينه وئردي، چاغلادي آخدي
دريايا دؤنمه ميش بير گؤله دولدوق
قورتولوش گؤزله ييب سونسوز زماندان
حياتي لحظهيه، آنلارا بؤلدوق
گنجليك دن پاي بيزه، خزان شاختاسي
قوشولوب بيز اونا، كوللاري يولدوق.
7/3/72
خوي
+ نوشته شده در
86/07/30ساعت 20:2  توسط ماهنامه مارال
|
میترا الیاتی و مجله ی ادبی اینترنتی جن و پری
شمارهی بازگشت جن و پری
فهرست آبانماه 86
شمارهی آینده، ویژهی دوسالگی جن و پری خواهد بود.
Friday, October 19, 2007
مطلب کامل
در این شماره می خوانید:
دربخش ترجمه: آثاری از علیرضا صیامی/ محمد میرزا خانی/ خجسته کیهان/ علی قانع
در بخش داستان: میلاد ظریف/ میسو مردانی/ نفیسه طوسی / رمان دنبالهدار مانی کاشیگر و...
در بخش مقاله: علیرضا بهنام/ فرشته احمدی
در بخش مرور کتاب: پنج کتاب آئورا/ چتر برای چه؟ خیال که خیس نمیشود. و حکایت حال/ سفید برفی و همهی افتادگان، نوشتهی مصطفی رضیئی
و در بخش نقد: شهرام عدیلی پور/ علی چنگیزی/ علیرضا ذیحق
در بخش کارگاه داستان: امید اجتماعی و کاوه سلطانی
در بخش شعر: شعرهایی از پگاه احمدی/ علی قنبری/ شیدا محمدی و...
http://www.jenopari.com
+ نوشته شده در
86/07/30ساعت 14:5  توسط ماهنامه مارال
مفتون امینی
ترجمه : علیرضا ذیحق
دردهاواسي (۱)
عاطيفهجان!
ياديندامي گنجلي ييميز
كي بيلمزايديك گوندوزلرنه ساياغ گلير
و گئجهلر نه جور اؤتور؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/07/29ساعت 16:25  توسط ماهنامه مارال
اورین مقدم
نگاهی بر
تاریخچه مطبوعات در خوی
مقدمه :
«روزنامه و مدرسه فرزندان همزاد فرهنگ یک جامعه هستند که یکی عهدهدار تربیت کودکان و دیگری مامور پرورش بزرگان است. هر جامعهای که بخواهد پیشرفت کند و توسط دیگران مورد استثمار قرار نگیرد باید افکار مردمش را بالا ببرد و این هم میسر نیست مگر با ایجاد مدارس و مطبوعات آزاد و متعهد. در این میان جراید و کلاً وسایل ارتباط جمعی نقش تعیین کننده را در هر اجتماعی دارند. جامعهای که روزنامه ندارد و یا مطبوعاتش از آزادی برخوردار نیستند، آن جامعه را آزاد نمی توان شمرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/07/29ساعت 0:21  توسط ماهنامه مارال
|

علیرضا ذیحق
ابليس
داستان كوتاه
به سرفه افتاد و نصفه نيمهي سيگاري را كه داشت دود ميكرد، از دستاش انداخت و نگاهاش رفت دنبال مرد. صدايش تلخ بود و تكههاي شكستهي بطري تو اتاق پلاس. مرد رفت سراغ زن و مشت بستهاش را كه گذاشت كف دست او، كلي پول و جواهر ريخت زمین و با صدايي گرفته گفت : «نه كه فكر كني دوستت ندارم و زن خوبي نبودي نه! اشك وغم كه تو گونههاي بهار ميافتد ديوانهام ميكند. بنفشه هم قول داده كه زندگي را زهرمار نكند و چند روز عمر را، هيچ كدام بي بهار نمائيم.»
برقي گريزان با بادي تند، در را لرزاند و زن با پاهاي سست، رفت طرف كركره و سایه اش پهن و بزرگ خورد به ديوار و گفت: «برو دنبال بهار... متاركه ميكنيم و خلاص...»
زمين برف بود و پاهاي مرد سرخ و نگاهاش در كوچه سرگردان. دستبند رو دستانش سنگيني ميكرد و با لباني سخت رو هم نشسته، با كله ميرفت تو ماشين و فكرش همه، پيش دخترش بهار بود در خانهي مادرش.
بنفشه باز رنجاش داده بود و با صبرري سرريز، در بستري از گناه، نعش او و نقش آغوشاش را از خون پاساركرده و منتظر پليس مانده بود.
1382
+ نوشته شده در
86/07/28ساعت 7:32  توسط ماهنامه مارال
|
علیرضا ذیحق
باشی بلالی دیلیمیز
حئکایه
آرمود كالدي يئمك اولمور، هر سؤزو آچيب دئمك اولمور.آمما جهنم، من دئيهجگم، باغيراجاغام تا دنيا آگاه اولسونكي او اؤزاجليله اؤلمهدي. بلكه اونو ملت دردي قوجالتدي، سارسيتدي ياريجانائتدي و نهايتده ايسه، تورپاق ياخشي آداملاري اؤز طرفينه چكنكيمي،اونو اؤز كامينا چكدي. اؤزوده نامردجهسينه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/07/27ساعت 21:30  توسط ماهنامه مارال
|
علیرضا ذیحق
معني شعر
وقتي حسي دروني به آهنگين بودن و موزوني واژهها ميانجامد و فضايي معنوي با آميزهاي از فهم و خيال، فراروي آدمي گسترده ميشود، شعر است كه جان ميگيرد. شعري كه پويائي يافته و با نيروهاي رواني الفتي ميآغازد تا مفاهيم بازي آزاد خيال را تحقق بخشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/07/27ساعت 15:50  توسط ماهنامه مارال
|
اِبي بنفشه
داستان کوتاه

علیرضا ذیحق
|
خُردو خسته بودي و تن ات تبدار. گفتم نرو؟ ولي رفتي . گيج و مفلوك ، چي نصيب ات شد؟ هيچ چي. خشن شدي. داد زدي. همه از ترس كرخت شدند. حتي يكي ازكارگرها تته پته كرد. واسه چي ؟ كه خودت را بكشي كنار. كشيدي؟ نه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/07/26ساعت 5:41  توسط ماهنامه مارال
|

قسمت هشتم(پایانی)
شبهای استانبول
اثری منتشر نشده از علیرضا ذیحق
رمان
۱۰ در يكي از شبهاي سرد پائيزي بود كه كمال زنگ زد و گفت:
- پدر ييلماز مرده و بايد برويم «كونيا» و تو مراسم خاكسپارياش شركت كنيم.
قرار و مدارهامان را گذاشتيم و حيفم آمد كه فروغ با ما به كونيا نيايد و مزار مولوي را كه آنهمه آرزويش بود از نزديك نبيند. هوليا، فروغ، كمال و من دستهجمعي پا شديم و رفتيم كونيا.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/07/24ساعت 22:40  توسط ماهنامه مارال
|
+ نوشته شده در
86/07/23ساعت 20:9  توسط ماهنامه مارال