
خط های پر رنگ
داستان کوتاه
عليرضا ذيحق
سرما با سكوتي سنگين عجين بود و او ، در انديشه دستهايش . دستهايي كه شايد پلي شدند و آغازي ، براي رجعت دوباره اش . فردا در پيش چشمانش ، بسان بومي بكر و سپيد بود كه نمي بايست قلم هستي اش ، جز با ته مانده رنگهاي ديرين گذشته ، نقشي بر آن تصوير مي كرد .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/06/31ساعت 8:27  توسط ماهنامه مارال
|
علیرضا ذیحق
خطوط رابطه
درعطشناکی تن های بیقرار بلوغ
وحریق های حریر جوانی
فروزانی عشق را با خاکستر یادها جا نهادیم و در فردا ها
به جویایی سقفی
وهمدمی برخاستیم
که ملولی های دفتر ایام را
با خطوط رابطه پر کند.
در تنگنا های امکان
قافله ی عشق
همیشه عبوری ممنوع داشت!
+ نوشته شده در
86/06/30ساعت 18:26  توسط ماهنامه مارال
|

علیرضا ذیحق
آنا حسرتي
گؤرمه يه گلديم سه گؤره بيلمه ديم
پريشان ساچلارين هؤره بيلمهديم
دوداغيم تيترهدي سسيم چخمادي
آنا جان دردينه دؤزه بيلمهديم
كرديده گوللرين ياشيل قيرميزي
سئوهردين يارپيزي گولونرگيزي
گؤزلرين يام ياشيل حيات اولدوزو
بيلمزايديك قدريني واللاه دوزي
ناغيللار دئيه ردين اوشاق كن بيزه
زامان سارسيداركن چوکورتدو ديزه
جان آناسؤيله ييب آنا ديلده من
حيرانام سن قويوب گئدهن هرايزه
19/7/79
+ نوشته شده در
86/06/30ساعت 0:22  توسط ماهنامه مارال
زنی به نام آتش داستان بلندی از:علیرضا ذیحق
نام کتاب: زني به نام آتش ( قصه ای منتشر نشده از علیرضا ذیحق )
خلاصه: زني به نام آتش قصه ي رقاصه اي است در معابد هند كه در سفر به جنوب ايران با عوالم عرفاني در مي آميزد و آشنايي اش با مجسمه سازي فرهيخته به نام آراز زندگي آرام و عاشقانه ي آراز با همسرش ليلي و فرزندانش افسانه و روشن رادچار فراز ونشيب هايي مي كند كه روح حساس روشن را دچار افسردگي مي سازد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/06/29ساعت 8:0  توسط ماهنامه مارال

ساختار شناسي فولكلور
گفتگوی علیرضا ذیحق با دكتر حميد شهانقي
حميد سفيدگر شهانقي در سال1346 در شهرستان خوي متولد شده است . وي از سال1364 اقدام به گردآوري و تحقيق و بررسي مواد فولكلور آذربايجان نموده است. فوق ليسانس علوم كتابداري و اطلاع رساني است و دكتراي فولكلور و فرهنگ مردمي . تاكنون از ايشان مجموعه شعر « زنجيرده سئودا »(1374) و بيش از هفتاد مقاله و شعر در مطبوعات تهران و تبريز به چاپ رسيده است . شهانقي مدتي نيز با ادارة فرهنگ مردم صدا و سيما در تهران همكاري نموده كه حاصل تلاش اين مدت تهيه و تدوين بخشي از فرهنگ مردم آذربايجان به شيوة علمي بوده است . وي هم اكنون به پژوهش بر روي فولكلور آذربايجان بويژه افسانه ها مشغول بوده و مدير انتشارات زوفا در تهران است.
با اين پژوهشگر پرتلاش گفتگويي انجام داده ايم كه آنرا مي خوانيد:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/06/27ساعت 19:50  توسط ماهنامه مارال
|
فريدون مشيري ترجمه: علیرضا ذیحق
اثرسيز سئحير
دولدور قدحي
يانديريجي بو اودلو آلوولو سودا
چوخداندير درديمه درمان دئييلي!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/06/27ساعت 19:32  توسط ماهنامه مارال

قسمت چهارم
شبهای استانبول
اثری منتشر نشده از علیرضا ذیحق
رمان
به يك خانه تكاني روحي نياز داشتم و تابستان فرصت خوبي بود تا به دور از فشار درس و القائات و تأثيرات جلسات هفتگي و كارهاي گروهي، كمي به خود بيايم و مسيري كه آتيهام را ميساخت، مشخص كنم. به رغبتها و علائق خود فكر ميكردم و به زندگي كه مثل يك رود آرام جريان دارد. رود آرامي كه جريانش تو را با خود ميبرد و اگر دير بجنبي به گودال ابتذالي فرو ميروي كه سرتاسر وجودت را ميبلعد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/06/26ساعت 12:13  توسط ماهنامه مارال

چاغداش آذربايجان شاعيرلريندن:
«كريمي مراغه اي» و » انزاب خوئي»
عليرضا ذيحق
چاغداش آذربايجان شعر و ادبيات وورغونلارينا «كريمي مراغه اي» أن تانينميش سيمالردن دير. اونون6 جيلدليك «رنگارنگ» آدلي كيتابلاري طنز بير روح داشي ياراق، عامييانه ايصطيلاح لارلا دولو اولماقلا، اينجه و درين معنالي تعبيرلرين حيكمت لي قايناقي دير.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/06/25ساعت 8:6  توسط ماهنامه مارال
|
يوسف خيالاوغلو ترجمه : علیرضا ذیحق
ترانهاي از " احمد كايا "
به رفيق د لتنگی دكتر احد سرپرست كه ترجمه ی اين شعر خواسته ی او بود
ما سه تن بوديم
ماسه تن بوديم
سه مفتون ... سه خنياگر ... سه فشنگ
با سوگند و خشممان
نازلي جان، بديرخان
و من
فرازها و ستيغها را
گريزي از بلاها نبود
تانام ما بود!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/06/25ساعت 7:37  توسط ماهنامه مارال
|
علیرضا ذیحق
بادبادکهای کاغذی
فیلمنامه
- نمايي دور از انبوه بادبادكهايي كه با رنگهاي سرخ و سفيد و سبز در آسمان آبيرهايند
- تصويري از پاهاي بچههايي كه در امتداد كوچه شتابان ميدوند.
- نماي روبرو از همان بچهها در حاليكه نخهاي بادبادك را در دست دارند و سعي در پيشي گرفتن از همديگر ميكنند.
- تصوير اسلو موشن از پشت سرهمان بچهها در حاليكه يكي از آنها با شدتي تمام به زمين ميخورد و نخ بادبادك از دستش در ميرود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/06/24ساعت 15:1  توسط ماهنامه مارال
|